نویسنده

جولیان پاتریک بارنز نویسنده و منتقد ادبی انگلیسی است. او در 19 ژانویه سال 1946 در یک خانواده ی فرهنگی به دنیا آمد و از کالج مگدالن آکسفورد در سال 1968 فارغ التحصیل شد. او به مدت سه سال فرهنگ-نویس واژه نامه ی انگلیسی آکسفورد بود و بعد از آن در نیو استیتسمن و آبزرور نقد می نوشت. او دل بسته ی ادبیات فرانسه و عاشق «فلوبر» است. در سال ۲۰۱۱ میلادی، کتاب وی به نام درک یک پایان برنده ی جایزه ی ادبی من بوکر شد. او در همین سال جایزه ی ادبی دیوید کوهن را به پاس یک عمر فعالیت و دستاورد ادبی دریافت کرد. س…
 

ناشر

چشمه

موضوع

کتاب هیاهوی زمان، رمانی نوشته ی جولین بارنز است که نخستین بار در سال 2016 وارد بازار نشر شد. دمیتری شوستاکوویچ که به تازگی سی ساله شده، نگران روحیه و به طور کلی زندگی خود است. او که اکنون اطمینان دارد به سیبری تبعید و یا در آنجا اعدام خواهد شد، به رنج ها و مشکلات، گذشته، والدین، معشوقه ها، همسران و فرزندان خود، و تمام کسانی فکر می کند که سرنوشتشان به سرنوشت او گره خورده است. شوستاکوویچ با خوش اقبالی از مرگ نجات می یابد، اما برای دهه ها باید زیر چنگال استبداد زندگی کند و تحت فرمان صاحبان قدرت باشد.

نقد

«هیاهوی زمان» یک پرتره‌ی قوی از شوستاکوویچ است که به دنبال بازنویسی عینی زندگی او نیست و در نهایت این خواننده است که تصمیم می‌گیرد این چهره را واقعاً شوستاکوویچ به حساب آورد یا خیر. نقطه ضعف این پرتره را می‌توان چنین دانست که بارنز بیشتر از این که به دنبال نشان دادن چهره‌ی هنرمند در اختناق باشد، به توضیح دادن آن پرداخته است.

 این کتاب از جایی به بعد کشش خود را از دست می‌دهد و تبدیل به اعلامیه‌ای در باب نقش هنر در زمانه‌ی اختناق می‌شود؛ هر چند که برخی توصیفات هنوز زیبا و موجب حیرت خواننده هستند. شوستاکوویچ پس از محکوم شدن در روزنامه‌ی پراوادا، در کنار ترس سایه افکنده بر زندگی خود و اطرافیانش، با سخت‌کوشی، سمفونی شماره پنج که یکی از بزرگترین و کاملترین آثار موسیقیایی قرن بیستم است را خلق می‌کند. او در این شرایط غیرممکن، موهبت بخشیده شده به خویش را رها نمی‌کند و خفه نمی‌شود؛ شرایطی که او را تا ورطه‌ی نابودی پیش می‌برد و او را به کلی نابودشده می‌خواهد. بارنز در «هیاهوی زمان» حرفی از این سخت‌کوشی‌ها و نهایتاً دست‌آوردهای هنری او سخنی به میان نمی‌آورد؛ موضوعی که شاید با توجه به خط روایی بارنز در رمان‌اش، قابل درک اما تأسف‌آور است.
همچنین موسیقی تند و متلاطم‌ شوستاکوویچ این را می‌ساند که زندگی او به مراتب دیوانه‌وارتر از روایت بارنز است و شاید نیاز به چیزی شبیه «یادداشت‌های زیرزمینی» و قلم داستایوفسکی بود که این شیدایی را منتقل کند و همه چیز را روسی جلوه دهد

(ویکی نقد)

بخش هایی از کتاب

هیاهوی زمان

 «مهندسان روح انسان». دوتا مشکل بنیادین وجود داشت. اول این که خیلی از مردم دوست نداشتند روحشان مهندسی شود، دست شما درد نکند. دوست داشتند روحشان همان طور که به دنیا آمده بود، دست نخورده باقی بماند و وقتی سعی می کردی هدایتشان کنی، مقاومت نشان می دادند. بیا به این کنسرت مجانی که در فضای باز برگزار می شود رفیق. واقعا فکر می کنیم که باید شرکت کنید. بله، البته که اختیاری است، ولی شاید اشتباهی بزرگ باشد اگر حضور به هم نرسانید… مشکل دوم مهندسی روح انسان، اساسی تر بود. چه کسی مهندسان را مهندسی می کند؟

هباهوی زمان

 هنر متعلق به همه است و هیچکس، هنر متعلق است به همیشه و هیچ وقت. هنر متعلق است به آن ها که خلقش می کنند و آن ها که حظش را می برند. هنر نه مثل دوران گذشته متعلق بود به اشراف و حامیان مالی، و نه مثل حالا متعلق به حزب و مردم. هنر زمزمه ی تاریخ است که بلندتر از هیاهوی زمان به گوش می رسد. هنر برای هنر وجود ندارد، برای مردم وجود دارد. ولی کدام مردم، چه کسی معین می کند؟

هیاهوی زمان

 زندگی، قدم زدن در دشت و دمن نیست. روح می توانست به یکی از این سه راه نابود شود: با کاری که بقیه با تو می کردند؛ با کاری که بقیه باعث می شدند با خودت بکنی؛ و با کاری که به میل شخصی با خودت می کردی. یکی از این سه تا کافی بود، هر چند اگر هر سه همراه هم بودند، نتیجه اش مقاومت ناپذیر می شد.

هباهوی زمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *